عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

21

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

كه پناه وا غير حق برد ، اژدهاى غيرت حق دمار از جان وى برآرد . اى مسلمانان در راه آئيد تا حسرت آدم بينيد ، نوحهء نوح شنويد ، بى كامى خليل بينيد ، مصيبت يعقوب بينيد ، چاه و زندان يوسف بينيد ، ارّه بر فرق زكريا و تيغ بر گردن يحيى بينيد ، جگر سوخته و دل كباب گشته محمد عربى ( ص ) بينيد ، زخمهاى بدان سختى و عشقهاى بدان تيزى . گر زهر دهى بنوش بردارم * بى راى خودم من از براى تو جز جان و دل و جگر نمىبينم * در گردش چرخ آسياى تو قوله : « إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي » تا آخر ورد قصهء زكريا است كه از حق سبحانه و تعالى فرزند خواست ، و حق تعالى دعاء وى اجابت كرد و او را فرزندى داد ، شايسته ، پسنديده ، هنرى ، به روز ، پيغامبر ، نام او يحيى . پيغامبر ( ص ) در حق وى گفته : « لا ينبغى لاحد ان يكون خيرا من يحيى بن زكريا » . قيل يا رسول اللَّه و من اين ؟ قال : الم تسمعوا كيف وصفه اللَّه فى القرآن : « يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا » . آن گه پيغامبر ( ص ) سيرت و زهد وى حكايت كرد ، گفت : در مسجد بيت المقدس شد ، احبار و رهبان را ديد ، پشمينها پوشيده و كلاههاى صوف بر سر نهاده و خويشتن را بر ستونهاى مسجد بسته ، به اين رياضت و مجاهدت خداى را عبادت مىكردند ، يحيى چون ايشان را ديد ، به خانه باز گشت مادر را گفت : براى من پشمينه‌اى ساز تا در پوشم و با احبار و رهبان در مسجد خداى را عبادت كنم . مادر گفت تا نخست از پيغامبر خدا زكريا بپرسم و از وى دستورى خواهم . آن گه چون حال و قصه يحيى با زكريا گفت ، زكريا يحيى را خواند و گفت : يا بنيّ ما يدعوك الى هذا و انت صبى صغير ؟ اين چه آرزو است كه ترا خاسته است و تو كودكى نارسيده ، روزگار رياضت و مجاهدت در نيافته‌اى . يحيى گفت : اى پدر بكودكى من چه بسته است ، مرگ چون آيد بسن از من كمتر گيرد و سكرات و عقبات مرگ بيند ، زكريا چون اين سخن از وى بشنيد مادرش را گفت : كلاه پشمينه كه ميخواهد راست كن كه رواست . يحيى بسان زاهدان پشمينه در پوشيد و كلاه بر سر نهاد و به مسجد رفت و با احبار در عبادت شد . چندان رياضت و مجاهدت بر خود نهاد كه